صبـــوری ...
ازشون می پرسم ، وقتی می خواستن برن شده بود شما بخواید بمونن ، نــرَن ؟!
سنتون که کم بوده ، بچه کوچیک هم که داشتید ...
لبخند می زنه ... نه نشده بود ! فقط گاهی می گفتم کاش کمتر می موندی ، بیشتر سر می زدی .
وقتی میومد ، بچه از باباش غریبی می کرد ، خودشو تو بغل پدربزرگش قایم می کرد ...
نمی ترسیدید دیگه برنگرده ؟!
ترس که بود ... اما انگار خدا دلمون رو آماده کرده بود ... بزرگ کرده بود ... آروم کرده بود !

+ این چنین دل آرام و صبور داشتنم آرزوست ...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 13:45 توسط ص ب ر ا
|