قـــِــیدار
سید ِ گلپا رو بر می گرداند به سمت جمع و می گوید :
برای ِ آن طرف چه کرده ای ؟
قیدار کمی فکر می کند و دستی به سرش می کشد.
- ما که از کرم بویی نبرده ایم اما اگر بخواهیم روزی شما را دعوت کنیم، این متولی ِ مسجدتان را هم دعوت می کنیم دیگر.به گوش ِ کرش هم کاری نداریم! حق؟!
- حق!
- آن خدای کریم هم وقتی شما را دعوت کند، نوکرتان را هم که من باشم، دعوت میکند، من هم که تنهایی به درد نمی خورم ! عیالات را هم می آورم... به گوش ِ کر و چشم ِ کور و دهان ِ گنگ ِ ماهم کاری ندارد ... از کریم به دور است که ریز شود روی ِ دور و بری ِ مهمان !من می فهمم باید رفیق ِ هرکسی باشم که رفیق ِ شما است ، او نمی فهمد ؟ هیهات !
سید ِ گلپا می زند پشت قیدار و جوری لب خند می زند که دندان های سفیدش هویدا می شود . می گوید :
- تبارک الله ... عالم ِ غیرمعلّم شده ای قیدار ... تو این چیزها را از کجا یاد می گیری جاهل ؟!
سر قیدار را در بغل می گیرد. قیدار سرخم می کند و مثل بچه ای خودش را می اندازد در آغوش آقا. به جای ِ قیدار ، به جمع می گوید:
- از زیارت نامه ی ارباب و " سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم " این جور بر می آید که پروردگار عالمیان رفیق باز ها را بیش تر دوست دارد ... قدر ِ هم را بدانید.

آنچه خواندید بخشی بود از کتاب ِ قیدار به قلم آقای رضا امیرخانی .
- کمی طول کشید تا به ادبیات این کتاب عادت کنم ، اما در کل خیلی برایم دوست داشتنی بود داستانش !
- مطالب مرتبط با این کتاب را اینجا ببینید : +