دلتنـــگی
اگر بنشینی و فکر کنی دلتنگی زیادست .
از صبح تا شب یاد هزار چیز می افتی و دلتنگشان می شوی ...
اما دلتنگی هایی هستند که جنسشان فرق می
کند.طور دیگری اند.
اگر هم
بخواهند بروند تو نمی خواهی. دوست داری مدام در فکرت باشند ...
همیشه در سال اسفندی هست که دلتنگ می شوم ؛
دلتنگ می شوم برای چندلحظه ی گوشه ای دنجِ از صحن و سرای حضرت امیر/ع/ ...
برای چند نفس بوی سیب... و تماشای شش گوشه !
شاید هم بیشتر دلتنگ می شوم برای تمام لحظات بغض آلود مدینه النبی ؛ برای تمام
سرگردانی هایمان بین مسجد و قبرستان بقیع و ...
حالا همه این ها یک طرف ؛
یک روز نزدیک غروب که دلت حسابی گرفته به یاد غروب شلمچه ، برایت پیامک می آید .
باز می کنم نوشته :
نسیمی جان فزا می آید ، در شلمچه به یادت هستم .
دیگر دلمـ قرار نمی گیرد ...
این دلتنگی هایی که گفتم برایم شیرین است
؛ با دنیایی عوضشان نمی کنم ...
.
.
.
.
چیزی نمانده
تا عهد و پیمانمان 3ساله شود و تمام مشترکاتمــــان !
و من به او می گویم : باید ایستاد /و/
دوست داشتنت را/در مقابل تمام ِ دنیا
/فریــــاد زد .
آخرنوشتــــ :
1- ممنونم از تمام کسانیکه در مدت نبودنم یا کمتر بودنم مرا مورد لطف قرار دادند.
3- پیشاپیش برایتان سلامت و سعادت و خوشی را در سال جدید آرزومندم .
4- عمری بود انشاالله مثل هرسال لحظه سال تحویل کنار مزار شهدای ِ گمنام دعاگو خواهم بود.
5- ترســم که شعر سنگ مزار من این شود ،
او هـــم جمــال ِ یوســـف زهـــــرا /س/ ندید و رفت ...
6- و همچنــــان محتـــاج ِ دعای ِ خیر ِ شما خوبــان هستـــــمـ .