لــک َ لبــّیک ...
حسین فرزندان و برادران و خویشان را گرد کرد و بدان ها نگریست .
ساعتی بگریست .
آن گاه گفت : « خدایا ! ما عترت ِ پیغمبر ِ تو _ محمــّــد_ایم. مارا پیرون کردند و براندند و از حرم ِ جدّمان آواره ساختند و بنی امیّه بر ما جور کردند . خدایا حق ِّ ما را بر قوم ِ ستمکــار فیروزی ده .»

_ چقدر دلشوره دارم که امسال هم محــرم بیاید و برود و من ... نباشم از لبیک گویـانت یا حضرت ِ عشق !
_ اصلا نمی دان اندازه ی ِ ادعاهایم مـــرد هستم یا نـــ ه ... +
_ این یک التماس ِ دعای ِ واقعی ست ... ! دعایم کنید .
